زمان عمر زندگی...
این کلمه ها خیلی به هم نزدیکن
به همین زودی یک سال گذشت می فهمی یک سال
پست قبلی یک سال پیش دادم
زمانها و وقتها مي گذرند اين به ما برميگرده كه از عمرمون چطور استفاده كنيم
خيلي زود دير مي شه بجنب...
این کلمه ها خیلی به هم نزدیکن
به همین زودی یک سال گذشت می فهمی یک سال
پست قبلی یک سال پیش دادم
زمانها و وقتها مي گذرند اين به ما برميگرده كه از عمرمون چطور استفاده كنيم
خيلي زود دير مي شه بجنب...
کاش می شد زمان را به عقب برگرداند ...خدایا نمی دانم که با چه زبان تو را خوانم ..
صدایم را میشنوی .....آیا بر درد من مرهمی هم خواهد بود ...پس چرا من را به
آرامش نمی رسانی ...خدایا من بارها شنیده ام که انسان ها فراموشکارند .
و زود رنج ها را بدست فراموشکاری می سپارند ..پس چرا من ...
هیچ چیز را فراموش نمی کنم ...
زمان را كاسه اي نيست تا كه لبريز شود
فضيلتي رونده دارد بسان آب
و صراحت مكرري
بسان سال
اما
لحظه هايي
به وسعت نامريي يك خاطره باز مي گرداند آب را
به سرچشمه و مي برد دل را
به كهن سردابه ها
تا نوازش دهد
خاطرات
دلم باران مي خواهد
و قدم زدن در باران
و گريستن همراه با آسمان
...
...
و دلم او را مي خواهد
و اينكه بر زبان دوست داشتنش را جاري كند!!!!!!
...
...
دلم تنهایی میخواهد
و انکه جائی باشم که تنها
من باشم و خدای من
عاری از هر مخلوق دیگری!!
...
...
ميبيني؟ دلم چه پر توقع شده اين روزها
...
مرا به كدامين راه ميبرد اين دل
پيشپرده:
پسرك سر كلاس نشسته و دختركي پاي تخته با رقص دستانش، اعداد را وجد آورده است.
(دخترك كمي زيباست)
پرده اول:
صداي قلب پسرك با قدمهاي او هماهنگ شده.
(انتهاي كوچه چه دور است.)
پرده دوم:
دست پسرك در دست دخترك است.
(پسرك زير لب سهراب ميخواند: من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است . . .)
پرده سوم:
پسرك بيكار، هديه ولنتاين خريده و دخترك دمبخت خندان است.
پرده چهارم:
پسرك در اتاق سيگار ميكشد و صورت نگران او با هر پك سيگار روشن ميشود.
پرده آخر:
دوباره خبر تلخي به گوشم رسيد.
امروز يكي ديگر از دوستانم مرگ مغزي شد و قلبش را به دختركي محتاج اهدا كرد.
(كسي فندك دارد.)
عشق گاهي آسماني است، گاهي زميني و گاهي هم زيرزميني
عشق گاهي پاك است، گاهي ناپاك و گاهي لجني
عشق گاهي مردانه است، گاهي زنانه و البته گاهي بچگانه
عشق گاهي در زمين نميگنجد و گاهي در يك جيب هم جا ميشود
عشق گاهي مژه برداشتن از روي گونه است و گاهي سيلي
عشق گاهي به سفر ميانجامد و گاهي به تخت بيمارستان
عشق گاهي نگاه است و گاهي آغوش
و من ميدانم كه عشقهاي ده ساله نيز روزي ميميرند و هيچكس برايشان مرثيهاي نخواهد خواند ولي دیدهام که براي عشقهاي يك هفتهاي سالها سياه پوشیدهاند.
ميگويند سنگ بزرگ علامت نزدن است، ولي روزگار بدجور سرم را شكسته. درمان اين سر شكسته شايد نيكوتين باشد و شايد مرفين و گاهي اوقات نيز شلكننده عضلات. اين را هم شنيدهام كه درمان عشق فقط عشق ميتونه باشه.
ماهی قشنگی بود. با دستان خودم، آنرا از آب درآوردم و شروع کردم به بوسیدن و نوازش آن ماهی زیبا. جالب آنکه بسیار خوشحال بودم. وقتی به خودم آمدم، ماهی کوچولو در دستانم مرده بود. نمیدانم. شاید عشق ورزیدن بلد نیستیم. باید فکری کرد. باید فکری کرد. . .
.
.
.
قناري خانه ام مدتها است نمي خواند
ديگر آن چه چه زدنهايش را نمي شنوم
قناري ام دلش گرفته
شايد مي داند دلتنگي مرا
صبوري مي كنم تا شايد بخواند
اما باز......نمي خواند
با او زمزمه مي كنم
حرف مي زنم
اما فقط نگاهم مي كند
ونگاهش دل مرا به درد مي آورد
مي دانم اونيز چونان تو صبوري مرا مي خواهد
او نيز چونان تو مرا بدون دلتنگيهايم مي خواهد
صبوري ام را چگونه برايت بياورم وقتي چيزي در چنته ندارم؟!
وقتي ديگر نمانده از من، چه بايد برايت بياورم؟!
صبوري ام را مي خواهي و من.....قناري نيز صبوري مرا مي خواهد
در قفسش را مي گشايم تا رهايي را تجربه كند
اما دلداده ديوانه، قفس را ترك نمي كند!!!!!
مي بيني اي دل، با من چه مي كنند!!!؟؟؟؟؟
دل به سان حرير من از همراه نگشتنشان، شكوه مي كند
اما تاب بي تابيشان را ندارد
چه كنم با اين دل؟!
مي گويم قفس را براي رهايي ات گشوده ام
رها شو......برو
اما بي تابي مي كند و دل دلش نمي گذارد
مي گويد تا صبوري نكني
تا خنده را در چشمانت نبينم
تا خستگي ات تمام نشود
من نمي خوانم!!!!!
ومن چه بايد بگويم به او و به تو!!!!؟؟؟؟؟
من ديگر تمام گشته ام
من ديگر خنده واقعي را نمي توانم بر لبانم جاري سازم
من ديگر چشمانم نمي خندند
من ديگر از اين همه صبوري، خسته شده ام
وباز .....از من صبوري مي خواهند.
به چيزي كه در آن شك داري نمي توان اعتماد كرد.
ريشه هبوط بشر در جهالت است.
كاش هميشه در آن سكوتي بوديم كه پر از صدا و هيايو است نه در هياهويي كه سرشار از سكوت و بي صدايي است.
زماني كه عادتها از بين رفت آدمي راهش را پيدا كرده و به كمال مي رسد.
عادات كمال انسان را به تاخير مي اندازد.
زندگي با شكوه ترين است زماني كه از انسان فقط نامش را به همراه نداشته باشيم.
انسانيت والاترين مقام براي بشر است.
مقدس ترين و زيباترين واژه عشق است.
خوشبخت ترين انسانها كساني هستند كه در هر شرايطي، از زندگي لذت ببرند.
آينده فكر توست،انديشه توست،پس با تفكري زيبا آينده اي زيبا بنا كن.
او تنها است
او همدمي ندارد
همه به ظاهر با او هستند
اما نيستند با او
چه سنگدلند اينان!
چه بي رحم هستند
وچه تاسف بار است
من بادبادكي درست كردم و به ديدارش رفتم
به ديدن همان مترسكي كه تنها مانده بود
دستانش را گرفتم
وبا دستانم ،دستان سردش را گرم كردم
چقدر اشك در چشمانش جمع شد!
ومن در آن لحظه انديشيدم كه
چقدر راحت مي توان، دلي را به دست آورد!
چقدر راحت مي توان برق شادي را در چشماني ديد!
چقدر راحت مي توان دردها را از دل ديگري بيرون كشيد
ومرهمي شد برايش!
تا پاسي از شب، اورا همراه گشتم
بادبادك در آسمان مي رفت و من و او تماشاگر آن بوديم
او جاني تازه يافته بود
ومن سرشا ر از محبت
من خوشحال از اين كه توانسته بودم براي ساعاتي
اورا شادمان گردانم
واوخوشحال از اين كه كسي را مي ديد كه او را دريافته است
من رفتم، اما بادبادك را برايش به ارمغان گذاردم
رفتم تا ديگر بار، باز گردم
تا روزي ديگر.......
باز گشتم
و........ولي اوراديگر نديدم
چه شده بود؟
سردر گم بودم
نگران و بي تابش، سراسر جاليز را گشتم در پي نشاني از او
تااين كه او را در حالي يافتم
كه نفس پاياني را مي كشيد
چه شده بود؟!
سرش را در دستانم گرفتم
با دستانم اشكهايش را كه بر گونه هايش جاري گشته بود، پاك كردم
باورتان مي شود!!!!!او ديگر مترسك نبود
او چونان ما آدميان گشته بود
اما نه مانند آدمياني از جنس......كه او را فقط مترسكي مي دانستند
او جان يافته بود و ديگر مترسك نبود
اما ديگر جاني برايش نمانده بود
زمزمه اي از او به گوش مي رسيد
نمي شنيدم
سرم را نزديك لبهايش كه حركت مي كرد، بردم
وشنيدم كه:
تو باور من بودي و با رفتنت، باور مرا نابود ساختي
به او گفتم،اما من تركت نكردم
مي بيني كه اين جا هستم!
اما او گفت:
يك روز زندگي را به من ارزاني داشتي
ومن در آن روز، طعم زندگي اي كه ديگران آن را از من ستانده بودند، چشيدم
چه طعم شيريني داشت.......
اما در آن شب تاريك و خوفناك
مرا در آن جاليز رها ساختي و ندانستي من چگونه بايد بدون تو در آن جا سر كنم!
به او گفتم تو كه ساليان سال در اين جاليز بودي، تو ديگر چرا چنين مي گويي
واو گفت:
تو طعم خوش زندگي را به من چشاندي
در حالي كه قبل از اين، نمي دانستم زندگي چه طعمي دارد
وقتي دانستم، نتوانستم تحمل كنم
و من اشكهايش را مي ديدم كه بر گونه هايش جاري مي شد
و نمي توانستم باور كنم عشق اورا!
در واپسين ساعات و لحظات نفس كشيدنش، او را در آغوش گرفتم
و او با تمام وجودش، مرا بوييد
و از شدت نفسي كه كشيد
در آغوش من جان داد
آه.......كه من نمي دانستم او را اسير خود ساخته ام
نمي دانستم او چنين، دلتنگ عشق بود!
نمي دانستم كه او چقدر محتاج من و نگاه من بود
اگر مي دانستم، او را براي لحظه اي نيز ترك نمي كردم
مترسك، ديگر مترسك نبود
او با من بود
و او مرا داشت
اينك من مترسكي گشته ام
من نيز چونان او، مترسكي شده ام و بازيچه نگاهي زشت
زشت به معناي، اسارت و رهاندن
در عين باور كردن، باور نگشتن
شايد تاوان تنهايي مترسك را مي دهم
اما مترسك مي دانست و من نيز مي دانم كه من
او را رها نساختم
من با او بودم
فقط براي لحظه اي از او دور گشتم
نه
مي دانم او جفا پيشه نبود تا
نفريني بر من روا دارد
تا من اين چنين مترسكي گردم.
شايد من هم بايد انتظار كسي را بكشم تا با بادبادكي دردستانش
به سراغ من آيد
تا باهم در آسمان زندگي و روياهايمان
آن را به پرواز در آوريم!
آري
بايد بادبادكي بيايد
تا مرا برهاند و بر دوش خود به آسمانها برد
بايد كسي بيايد تا باوركند مرا
چونان كه من باورش كردم
من اينك مترسكي هستم براي چشمان...........
مترسكي كه بازيچه اي بيش نيست.............
ومن نمي خواهم مترسك بمانم
من به انتظار مي مانم
من بادبادكي مي خواهم از جنس رويا
از جنس آسمان
واز جنس برگهاي پاييزي...........
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً
مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش
نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان
نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم
که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي
تنگ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست.
پدر. اون حامله است Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشیم .
اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي
مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه Stacy چشمان من رو به روي حقيقت
باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي
کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام
کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني
براي ايدز پيدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15
سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر
مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق، پسرت، John
Tommy فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست
نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه
امن بود، بهم زنگ بزن.
ساز من نواي دل من است
مي نوازمت تا سوز دلم را بر ملا كني
صدايت را دوست دارم
صدايي آسماني و نه زميني
صدايي از فراسوي افق
آن جايي كه نيست جز من و تو
مي نوازمت
تا بگويي برايم آن چه را كه جستجو مي كنم و نمي يابمش
تو همراه صادقي هستي برايم
و مي شنوي زمزمه ام را
مگر جز اين است؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
در اين خيمه شب بازي دنيا
در اين بي كسيها
در اين درد درون
من چونان عروسكي
در ميان اين خيمه شب بازي
مانده ام
رهايم نمي كند.
از اين آشفته بازار
از اين بازي بي انتها
رنجورم و خسته
دستها و پاهايم را دردستان خود گرفته است اين عروسك گردان خيمه شب باز
ومي خواهد مرا با خود به هر آن سو كه مي خواهد بگرداند
من بايد از عروسك گردانش دلگير گردم
يا از خيمه شب بازي گردون؟
مي خواهم رها گردم از اين بند ها
خسته شده ام
هيچ چيزي آرامم نمي كند
هيچ سخني
هيچ نگاهي
هيچ و هيچ
بايد باز هم خود به داد خود برسم
چونان هميشه
هيچ كس برايت نخواهد بود
بايد باز هم بند ها را رها سازم
تا رسيدن به آرامشي
خسته ام..........اما مي خندم
خسته ام.......اما چونان دلقكان سيرك, براي ديگران نقش بازي مي كنم
خسته ام.......اما نمي دانم تا چند صباحي ديگر توان خواهم داشت
خسته ام........خسته.....
من دست و پا زنان
در اين زمانه
در اين به اصطلاح دنياي خوب
هه....هه.هه..خنده ام مي گيرد
خنده از چه؟
از بيهودگي اين سخن....دنياي خوب!!!!!
گرچه بايد كمي انصاف داشت.
از چه؟
از اين كه دنيا خوب است.
آن چه كه بد مي نماياند
مصاديق آن است
معروضات آن است
نه خود دنيا.
ومن دست و پازنان
در اين ميان
نفسي مي كشم
ومي انديشم كه زندگي است
خنده ام مي گيرد
گاه از سر هجوم هميشگي غربت
بايد خنديد
به هر حال خنده است
بگذار بيايد
شايد همين هم غنيمتي باشد
كه روزگاري ديگر نباشد.
زندگي مي كنم
روزگار مي گذرانيم و مي پنداريم
زندگي مي كنيم....................اين نيز بگذرد.
خنده ام مي گيرد....خنده اي از ته دل.....براي سادگي ام و ديگر هيچ......
يادته وقتي كه مي خواستي از عشق حرف برني وقتي مي خواستي از احساساتت بگي .قرمز و عرق كرده بودي نمي تونستي تو چشمام نگاه كني . بهت گفتم: چشمات و ببند و بگو گفتي : نمي شه ! گفتم : خب برگرد و حرفت رو بزن گفتي: نه نمي شه ! گفتم خب ...... كه ناگهان نگاهم به مترسك زيبايم افتاد كه با يك لبخند مليح نگاهم مي كرد. گفتم: آهان فهميدم به اون بگو و اشاره اي به مترسك كردم . نگاهي كرديو گفتي: آره خوبه باشه چند دقيقه اي همين طور نگاهش مي كردي گفتم: پس چرا نمي گي ؟! گفتي : آخه نگاهش مثل تو مهربونه لبخندي زدم و گفتم : خب آره چون خودشم مهربونه . حالا حرفتو نمي خواي بهش بگي. سكوتي كردي و دوباره بهش زل زدي چند دقيقه اي گذشت گفتم : چي شد ؟ چرا نمي گي ؟! نگام كردي و گفتي :نگاهش مثل تو مهربونه گفتم اين و كه گفتي : منم گفتم : آره چون خودشم مهربونه ديگه چي ؟؟؟!!!! زير چشمي نگام كردي و گفتي : دقت كن . به چشماش زل بزن اون موقع حرف دل منو مي فهمي. به چشماي مترسكم چشم دوختم . راست مي گفت : خيلي مهربونه انگاري مي خواست چيزي بگه فهميدم حرف دلشو فهميدم . ازجام بلند شدم و كنار مترسك رفتم . بوسه اي بر روي گونه هايش گذاشتم و بر طرفت برگشتم كنارت نشستم و گفتم : حالا مي توني جواب منو از اون بپرسي . لبخندي زدي و از جات بلند شدي به طرف مترسك رفتي . دوري زدي و با يك گل آفتابگردان برگشتي گل رو به طرفم گرفتي و گفتي : تاآخر عمر كنارتم .
پروردگارا ! اين نامه را بنده ای از بندگان تو به تو مي نویسد که بدبختی به مفهوم وسيع کلمه در زندگی بی پناهش بيداد می کند ... بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود، جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک، من بودم! بخت سیاه من حتی آنقدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ، بچشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم! سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان ، ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را. تا آن زمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود ، که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس حقارت کنم ... تنها هنگامی که فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم!!! در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی! شب و روز سر و کارم با کتاب بود ... همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم...زهی تلاش بیهوده ! دوران بلوغم بود ... همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و "احساسات" متقابلی میخواستند... دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد ...! می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود . دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود ، جوانی از جوانان روزگار دلم را میدید...و می دید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد. به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی بخاطر تنهایی دلم گریست ... تنها بستر تک افتاده ام می داند که شب ها بخاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول زدم ... همه شب ... هر شب به او ، به دلم بی کسم ، قول می دادم که فردا ....مونسی برایش خواهم یافت ... و هر روز، همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود ... در جستجوی دلی آشنا هر وقت ، هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز بگوشم رسید : دختر خوبی است ...بی نهایت خوب .... اما ....افسوس که ...زیبا نیست ...هیچ زیبا نیست . تنها تو می دانی خدا، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است ! و این پروردگارا به عدالتت سوگند که شوخی نیست ، شعر نیست ، تراژدی خلقت است ! تراژدی زندگیست! خداوندگارا ! اشتباه می کنم ! اینطور نیست !؟ هجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید ...بیشتر از آن نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم ، و نه میل داشتم این کار را بکنم ... مادرم میل داشت اینکار را بکنم ...میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زود تر تعیین شود! آینده ! چه آینده ای ؟ کدام آینده !؟مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک یک بینی پهن توسری خورده ، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی و یک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای میتوانست داشته باشد؟ جز حسرت سینه سوز ... اشک... اشک پنهانی ... نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوانهایم را آب کرد ... دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ... اما ... مگر با خواستن دلم بود ؟...قابل ترحم بودم ....علتش هم خیلی ساده بود ...نه ثروتی داشتم که بتقلید از مادرم مردی را بخرم ...و نه ...آه ! خداوندا! در باره ی زیبایی دیگر چه بگویم ؟! خداوندا ! دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف و پیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ... تا اینکه .... یک بار احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد ... یکوقت عملا دیدم که دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام ، پیدانیست ! آری خداوندا! قلب هیچ کس نباید به خاطر من به خاطر قلب من بطپد برای اینکه اصلا نیستم ! نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟! مفهوم زن چیست ؟ من چیستم ؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود ؟! مرا چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی؟ برای این کار وسیله دیگری جز زشتی، این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی؟ پروردگارا! من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت ، از توان من خارج است . من همین امشب به آستان تو برمیگردم ... من موی سرکش و پریشان میخواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ! این فکر عمیق به درد من نمی خورد ، به چه دردم می خورد؟... من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهم ، دل به هرکس و ناکس ببازم ! پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... و این گناه من نیست ...مرا به خاطر گناهی که نکردم ببخش.